شمعون جنی
کد محصول (579389)
کتاب "شمعون جنی"
به قلم محمدرضا حدادپور جهرمی
اطلاعات بیشتر
دشمنان قسم خورده اسلام و انقلاب از هیچ فرصتی برای ضربه زدن و نشان دادن کینه ورزی خود دریغ نمی کنند. تا آنجا که حتی فراتر از محدوده انسانی گام برداشته و با توسل به نیروهای شیطانی و تحریک جنیان، قصد برهم زدن نظم و امنیت جهان را دارند. در این کتاب با روایت هایی جذاب و مستند به دلاوری های سربازان گمنام امام زمان (عج) در ناکام گذاشتن این توطئه های شوم استکبار جهانی پرداخته شده است.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
مستقیم به طبقه چهارم رفتم. هر طبقه هفت تا اتاق داشت. هر اتاق حدوداً پانزده، شانزده متر بود. با دیوارهای کمی از حد معمول بلندتر، ظاهر دیوارها سالم اما فوق العاده کثیف بود. چون شیشه ها شکسته بود. پرنده و کلی جک و جانور دیگر در جای جای آن می توانست لانه کند. اما من فقط چشمم به گربه می خورد. هیچ پرنده ای حتی در طبقات بالا وجود نداشت. در هر طبقه ای حداقل لاشه یکی، دو تا گربه دیده می شد که مشخص بود مدت هاست تلف شده اند. اما نکته تعجب آمیزش اینجا بود که معمولاً گریه ها به بهداشت حداقلی محیط زندگی شان اهمیت می دهند و از لاشه های هم نوعانشان دوری می کنند، اما آن لاشه ها تکان نخورده بودند و در عین حال سه، چهار تاگریه دیگر هم آنجا زندگی می کردند.
طبقه سوم. طبقه دوم. طبقه اول. زیرزمین منفی 1. تا رسیدم به زیر زمین منفی 2. از وقتی از جلیل جدا شده بودم، چهل، پنجاه دقیقه گذشته بود. وارد منفی 2 شدم. می خواستم بروم به اتاق سوم جنوبی. اما ترجیح دادم سری به بقیه اتاق ها بزنم. همه کثیف و مملو از آشغال هایی بود که باد و باران آورده بود داخل. هیچ کدام نه هواکش داشت و به جاکمدی!
وارد اتاق سوم جنوبی شدم، همان که کف زمینش یک گاوصندوق با عرض دو متر و طول سه متر به صورت عمودی دفن کرده بودند. مکان خوفناکی بود. این را همین جا اعتراف کنم که حتی اگر کسی نمی داشت آنجا چه خبر است، حال و هوای خیلی سنگینی داشت. شروع کردم و یک ربع فقط از سقف نگاه کردم تا کف، و از کف نگاه کردم تا سقف.
نور گوشی موبایلم را روشن کردم و به دانه دانه کاشی ها دقت کردم. ده دوازده تا دستمال کاغذی در آوردم و خاک همه کاشی ها را به علاوه در و دیوار دست کشیدم و بو کردم و مطمئن شدم جای همان جاست و بوی همه نقاط آنجا یکی است و با هم فرقی نمی کند. سپس یک نایلون در آوردم و دستمال کاغذی ها را انداختم در آن و رفتم بالا. تا به جلیل رسیدم، اولین چیزی که قبل از هر سؤال و جواب پرسیدم این بود: «چرا من فشارم نیفتاد؟ چرا باید فشار تو بيفته أما فشار من نيفتاد ؟
جلیل سکوت کرد و فقط به من زل زد. دومین سوالم این بود: «چرا این قدر همه چیز عادیه اینجا؟ این عادی بودن چقدر طبیعیه؟
و جلیل باز هم سکوت کرد. سومین سوالم این بود: «جلیل، چرا باید اسناد اینجا باشه و سال ها دفن شده باشه و اون سه نفر این قدر حرفه ای جوانب حفاظتی ماجرا رو حفظ کنن اما یهو بفهمیم که چند صفحه ش رسیده به اسرائیل و ....؟ راستی، جلیل مگه دارن کیک تقسیم می کنن که به تکه ش امروز بیاد... دو تکه ش چند ماه دیگه بیاد.... دو، سه تا دیگه ش با هم بیاد؟ از انواع خاصی نیاد، بلکه از انواع متعدد بیاد... چرا، جليل؟
خلیل فقط نگاهم می کرد. دست راستم را گذاشتم روی شانه او و گفتم: «جلیل، تو الان خوبی؟ فشارت تنظیمه ؟ ردیفی ؟
سرش را تکان داد و به آرامی گفت: «آره، خدا رو شکر.»
دستم را از روی شانه جلیل برداشتم. دو سه قدم راه رفتم. دوباره برگشتم به طرفش و گفتم: «فقط یک احتمال می مونه، فقط یک احتمال، جلیل! به صنایع دفاع حمله ی ماورایی شده!»
جلیل با تعجب لب وا کرد و پرسید:« یعنی چی؟»
به او نزدیک تر شدم و گفتم:« هر چی رو نوشته بودی و گزارش داده بودن دقیق مطالعه کردم. جلیل، من دیشب خوابم نبرد. هفت، هشت تا احتمال تو ذهنم ردیف کردم. احتمال هشتم، یعنی آخرین احتمالش این بود و دقیقاً چیزی رو که ترسیدم و دلم می خواست آخرین و غیر محتمل ترین باشه گذاشتم به عنوان احتمال هشتم !اما الان می بینم هفت تای بقیه اصلا اینجا جواب نم یده. فقط همون که گفتم.» حلیل چند بار پلک زد. با تعجب دوباره پرسید: «یعنی اینجا ....»
حرفش را قطع کردم و گفتم: «بله، اینجا. به شما و صنایع دفاع این کشور از طریق ماورا و علوم غریبه حمله شده و الآن ما وسط جنگیم، جلیل!»
جلیل دستی به صورتش کشید و نگاهی به اطرافش انداخت.
خوب، حق دارد. برای اولین بار کشف کردیم که حمله ماورایی و متافیزیکی شده و تعدادی اسناد فاش شده و اگر ما کاری نکنیم ،تمام اسناد و مدارک فوق سری به كثیف ترین وجه ممکن مورد سرقت قرار می گیرد.
و این شروع یک ماجرا با ابعاد جدید و آثار خطرناک و سروشکل کاملاً پیچیده بود. همان پرونده ای که الان به خاطرش موهای سر و صورتم تا این اندازه سفید شده و از درون داغون شده ام...]
برگرفته از صفحات 76 الی 78 کتاب