اینجا بدون تو
کد محصول (580032)
کتاب "اینجا بدون تو"
شهید محمدبلبلسی به روایت همسر
به قلم محبوبه بلباسی
اطلاعات بیشتر
این کتاب خیلی خوب با متنی هنرمندانه و زنده و با توصیفات جالب از محیط خانه و زندگی و لهجه و فرهنگ شمالی های عزیز، با روایتِ بی نقاب و روتوش از زندگی دونفره شهید بلباسی و خانم محبوبه بلباسی و... در درجه ی اول، خاص و مناسب خانم هاست. تا در خلال کلمات و صفحات این کتاب، یک زنِ قهرمانِ امروزی را تماشا کنند. دردسرهای بچه داری، رنج جدایی و انتظار، سختی های اسباب کشی و خانه بدوشی، پا به پای شوهر در کلاس و هیات و اردوی جهادی دویدن، پمپاژ عشق و انرژی به شوهری که غالبا خسته ی کار و جهاد است، رفتار متین و ستودنی در آزمونِ شهادت شوهر و دوری چهارساله ی پیکر و... همه و همه گوشه اس از فضیلت های خانم بلباسی است.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
فصل 12 : آخرین باران فصل سرد را یادت هست؟
بخواهم از دردسرهای مادری ام بگویم، قصه حسین کرد شبستری می شود. بس که این وروجک ها بلا سر خودشان می آوردند. یک بار کارهای ماسیده از قبل خانه را تمام کرده و مشغول دستمال کشی کابینت ها بودم. تیزی لبه سینک دست مهدی را برید تمام لباس خودم و بچه خونی شد. طبق معمول، محمد نبود. نمی دانم مأموریت بود یا جلسه با همان لباس خانه، روسری و چادرم را سرم کردم و زنگ زدم آژانس رفتم بیمارستان ولیعصر. دست بچه چند تا بخیه خورد بماند با چه والزاجراتی گذاشت دکتر دستش را بخیه بزند.
یک بار هم که محمد مأموریت بود فاطمه از تخت دو طبقه توی اتاقش افتاد و دستش ضرب دید رادیوگرافی های بیمارستان دیگر من را می شناختند، از بس دست و پا و کله بچه ها را عکس گرفته بودم یک بار هم مهدی پایش ترک برداشت. این بار محمد ما را شرمنده کرده بود و حضور داشت. پاهای کوچولوی مهدی که تازه یک هفته راه افتاده بود را گچ گرفتیم. آن شب تا خود صبح جیغ و داد کرد از درد و فقط بغل به بغل و دست به دست می گرداندیمش .
پاییز 1392 یکی دو ماه مانده به اربعین، با روبندیل بست و رفت سمت خرمشهر. اردوهای دانش آموزی مشغول ضبط و ربط بچه ها و درس فاطمه بودم. مدتی بود که پدر شوهر و مادر شوهرم از ساری به قائم شهر کوچ کرده بودند. محمد که می رفت مأموریت گاهی پدر شوهرم موتورش را از شیر مرغ تا جان آدمیزاد بار می زد، سوار همان موتور فکسنی اش می کرد و می آمد خانه مان چند دقیقه می نشست، چای می خورد صورتش سرخ بود از باد تند پشت موتور. کاپشن سبز سپاهی اش را در می آورد. حسن و مهدی را سوار می کرد تا سر کوچه دورشان می داد.
محمد خیلی به این پدر احترام می گذاشت وقتی پدرش زنگ می زد، اگر دراز کشیده بود می نشست و گاهی می ایستاد و صحبت می کرد.
گاهی هم آخر هفته ها پدر و مادرم می آمدند با کلی خرید. دوتایی به صرافت می افتادند که خانه را تمیز کنند. هرچه قسم و آیه که خانه تمیز است، به خرجشان نمی رفت.
«وچه ته تمیزی با امه تمیزی فرق کنه!»
محمد می گفت چه خوب می شد همیشه مأموریت باشم، خرجمان در می آید!
شب ها که بچه ها را می خواباندم، می نشستم پای تمرین خوشنویسی و طراحی پرتره. موسیقی سنتی با صدای قریچ و قروچ قلم و دوات برایم از صد تا جلسه مشاوره آرامش بخش تر بود. آن قدر سرم گرم بود که یک آن به خودم می آمدم می دیدم اذان صبح است.
محمد گاهی آخر شب ها در وقت های اضافه بهم زنگ می زد یا چت می کردیم. وابستگی ام به محمد نمی گذاشت زیاد با کسی صمیمی شوم. خط و نقاشی، نقش رفیق های فابریکم را بازی می کردند با سه تا بچه قدونیم قد و شوهری که همیشه نبود و کارهای تمام نشدنی خانه دنبال علایقم می دویدم.
سر سیاه زمستان، بچه ها را چند سری سوار تاکسی می کردم و می بردمشان آموزشگاه. هر سه تا را ثبت نام کرده بودم ریاضی و خوشنویسی. از وسط همهمه ی مادرهایی که توی سالن گعده گرفته بودند و منتظر بودند کلاس بچه هایشان تمام شود، می گذشتم و پیاده زیر باد و باران خودم را به کلاسم می رساندم. کلاس ها که تمام می شد با بچه ها سوار اتوبوس زرد رنگ واحد شهری می شدیم و بر می گشتیم خانه.
یک شب ساعت 2 زنگ زد سریع گوشی را برداشتم بچه ها بیدار نشوند. با ذوق و هیجان پرسید: «اگه گفتی کجام؟
هن وهن ماشین سنگین می آمد.
فکر کردم شلمچه ای، طلاییه ای، جایی رفته که یاد من افتاده.
«جات خالی تو ماشین لجن کش نشستم1»
«به به صفا باشه! خوش بگذره»
بلند بلند خندید: «فاضلاب اینجا خرابه ،مدام بالا می زنه. باید تخلیه کنیم.»
«همه میرن طلاییه و شلمچه یاد خانمشون می کنن ،تو ماشین لجن کش دیدی یادم افتادی!»
«نمی دونی چه حالی میده وقتی این منیت و زیر پام له می کنم و این کارا رو انجام می دم.»
با تلفن توی دستم، سر جایم دراز کشیدم. بوی شب بوها را از لای پنجره می شد استشمام کرد. تا به حال ندیده بودم کسی از بوی لجن چاه فاضلاب اردوگاهی ذوق کند.
برگرفته از صفحات 140 الی 142 کتاب