معراج از اسلو
کد محصول (621547)
کتاب "معراج از اسلو"
روایتی خواندنی از زندگی در اروپا تا تک تیرانداز در لشکر فاطمیون
به قلم پیام تاجی
اطلاعات بیشتر
کتاب "معراج از اسلو" روایت مستند ـ داستانی زندگی محمدحسین نوروزی، از رزمندگان لشکر فاطمیون و جانباز قطع نخاع مدافع حرم است؛ روایتی متفاوت از مسیری که از رفاه نسبی در اروپا به انتخابی آگاهانه در جبهه مقاومت میرسد. نوروزی که پس از مهاجرت به نروژ، زندگی آرام و امکانات مادی مناسبی داشت، در تصمیمی ناگهانی همه آنها را رها میکند و راهی سوریه میشود تا به مدافعان حرم بپیوندد.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
یک ساعت به همین منوال در راه بودیم تا در یک نقطه، راه بلد دچار شک ساسی شد. ستون را نگه داشت و گفت: «باید اول خودم برم.» رفت جلو. چند لحظه بعد در تاریکی، انفجار شدیدی رخ داد. راه بلد چند قدم دورتر از ما رفته بود روی مین. پاهایش از زیر زانو قطع شده بود و به شدت خونریزی داشت. بچه ها پاهایش را بستند و آوردندش عقب. وقتی روی کول یکی از بچه ها عقب می آمد، مدام تکرار می کرد:« بچه ها! معذرت می خوام. منو ببخشید، اشتباه کردم. حلالم کنید بچه ها!»حس و حال او در آن لحظه و لحنش برای من خیلی عجیب بود. آدم توی یک چنین وضعی به طور طبیعی به فکر خودش است و پایی که از دست داده، اما او فقط به فکر بچه ها بود و پشت سرهم عذرخواهی می کرد.
نیم ساعت بعد از آنکه او را عقب بردند، یک گروه دیگر از بچه های شناسایی دند و راه را پیدا کردند. حسابی از دو گردان دیگر عقب افتاده بودیم. سرعت را زیاد کردیم، اما سختی های راه یکی دو تا نبود، گاهی باید دراز کش می رفتیم و گاهی باید سیم خاردارها را قطع می کردیم. با هر دردسری که بود، این عقب فتادگی را تا حد ممکن کم کردیم.
آتش پشتیبانی شروع شد. توپخانه شلیک می کرد و گلوله ها از بالای سرمان رد می شدند گردان های دیگر قبل از ما رسیده و عملیات را شروع کرده بودند،ولی ما هنوز حتی به روستای اول هم نرسیده بودیم. وقتی به روستای اول رسیدیم، رفتیم برای پاک سازی خانه ها. با احتیاط کامل وارد خانه ها می شدیم. زیر دیگ های غذا روشن بود و پتو و رختخواب ها پهن ، کف ،خانه احتمال دادیم با ستون کشی ما، سر شب نیروهای نظامی فهمیده اند که عملیات می شود و به خانواده های در روستا خبر داده اند. مردم روستا هم که طرفدار مسلحین بودند هول هولکی فرار کرده اند.
روستای اول راحت پاکسازی شد. دستور رسید همان جا بمانید تا اذان بشود. ساعت دو و سه شب به روستا رسیده بودیم و حالا بعد از یک ساعت پاک سازی حدود چهار نصفه شب بود. خطر پاتک مسلحین، باعث شد داخل خانه ها برویم و سنگر بگیریم. مدت کمی ماندیم و وقتی دیدیم خبری نیست پیشروی کردیم.
هوا روشن شده بود. که به روستای دوم رسیدیم. گردان چپ و راست، از ما که گردان وسطی بودیم جلوتر بودند؛ برای همین آن ها را می دیدیم که درگیرند، اما درگیری ها هنوز جدی نشده بود. مسلحین، هفت هشت نفر را گذاشته بودند تا یک درگیری کوچک شکل بگیرد و جلوی سرعت یگان های ما را بگیرند؛ برای همین به محض درگیری پا به فرار می گذاشتند و مقاومت نمی کردند.
برای پاک سازی وارد یکی از خانه ها شدیم. پیرمرد خیلی مسنی در خانه بود که بچه ها دستگیرش کردند. بازرسی خانه اش که تمام شد یک گروه از بچه ها گفتند:« پیرمرده، چه کارش دارید؟ ان قدر پیره که احتمالا جاش گذاشتن.» ولی من شک داشتم. از آن خانه آمدیم بیرون و رفتیم سراغ خانه های بعدی. در یک خانه ی دیگر، یک زن و دو تا بچه بودند. همین که بچه ها خانه را بازرسی کردند، داد زن بلند شد. زن به قدری ناراحت بود و سروصدا می کرد که بچه ها دو دسته شدند. یک گروه میگفتند: «اینا زن و بچه ان، ولشون کنید.» و گروه دیگر می گفتند:« گول سروصداشون رو نخورید، ممکنه نفوذی باشن.»
بچه ها هنوز داشتند جرو بحث میکردند که یکی رفت سراغ پتوهای خانه. وقتی پتوها را کنار زد، زیرشان کلی بیسیم پیدا کرد. آن زن و دو بچه ی تنها و مظلوم داشتند برای دشمن خبر چینی می کردند! چون مسلحین می دانستند که ما با زن و بچه ها کاری نداریم، آنها را به عنوان جاسوس انتخاب کرده بودند. دست های زن را بستند و او را تحویل جیش سوریه دادند.
هوا کامل روشن شده بود و میشد صحنه ی جنگ را دید. بعد از روستای اول، یک دشت بود و بعد از آن چند روستا. گردان حسین فدایی روستاهای سمت راست را پاک سازی می کرد و میرفت جلو. ما وسط بودیم و گردان سید ابراهیم هم سمت چپ. گردان ما روستاهای مدنظر را گرفت و پاک سازی کرد؛ برای همین فرماندهان ما دستور دادند که عده ای از نیروها جلو بروند در سمت چپ گردان حسین فدایی قرار بگیرند تا شکاف میان آن ها و گردان سید ابراهیم پر شود. من هم همراه همین نیروها جلو رفتم آنجا دشتی بود با چندین تپه و خانه. همان جا مستقر شدیم؛ اما ناگهان دیدیم که از سمت چپ دارد به سمت ما تیراندازی می شود...
برگرفته از صفحات 141 الی 143 کتاب