حواسم هست
کد محصول (693391)
کتاب "حواسم هست"
زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم (سجاد زبرجدی سهراب)
به قلم: شیرین زارع پور
اطلاعات بیشتر
زندگی نامه داستانی شهید مدافع حرم "سجاد زبرجدی سهراب" به قلم شیرین زارع پور
در بخشی از کتاب می خوانیم:
فصل دوازدهم
چند شب قبل از رفتن به سوریه، با مهدی نوروزی و یکی دیگر از بچهها به دیدن آقا مجید رفت. آقا مجید نگرانش بود و هی پشت سر هم سفارش میکرد: «سجاد، دیگه سفارش نکنم، میری مراقب باش.» و باز سفارش میکرد: «سجاد، ازت خواهش میکنم سوریه که میری با احتیاط برو. دقت کن، ببین و عمل کن. سجّاد، حینه جونهای ما برن اونجا زود شهید بشن؛ اول فکر کن بعد تصمیم بگیر.»
سجاد انگار از آخر کار خبر داشته باشد، خنده معناداری کرد. آن شب، شب چهارم ماه رمضان بود که دیروقت رسید خانه. چیزی خورده و نخورده، فیروزه را صدا کرد. امانتی بچههای پایگاه را که برای خرید تجهیزات راپل جمع کرده بودند، سپرد به فیروزه و گفت که «اگه من برنگشتم، بده سیدمحمد.» فیروزه که فهمید، نشست کنارش، آرام گفت: «سجاد، این رسمش نیست... نرو... اگه اتفاقی برات بیفته چی؟ من اونوقت باید بسوزم و بسازم... نرو... اگه تو بری...»
ـ فیروزه، خواهش میکنم مانع من نشو، وگرنه مجبورم به طور دیگهای برم! اون وقت از این حرف پیشمون میشی...
ـ عیبی نداره. تو برو من وایمیستم حرفا رو میشنوم، اما باید همهش با من در تماس باشی.
فیروزه را قسم داد که از رفتنش به کسی چیزی نگوید؛ نمیخواست مادرش و علی نگرانش باشند. میدانست علی بهمن نمیگذارد برود. گوشی را برداشت و با علی تماس گرفت.
ـ داریم میریم مأموریت. ممکنه چهل و پنج یا پنجاه روز طول بکشه.
ـ پنجاه روز؟ چه خبره؟
ـ مأموریت دیگه. باید بریم.
ـ بله، میدونم. نظامی دیگه، باید بری. خب کجا میری مأموریت؟
ـ گفتم که، کرمانشاه... رزمایش داریم.
این را که گفت، یاد چند روز پیش افتاد. علی داشت چند تا کلیپ از داعش نشانش میداد. معلوم بود با دیدن کلیپهایی از خشونت داعشها بیشتر از قبل نگران سجاد است که گفت: «سجاد، یه وقت سوریه نری ها... ببین اینا رو.» سجاد سرش را برگرداند و اصلاً به صفحه گوشی نگاه نمیکرد. علی با تعجب پرسید: «خب چرا نگاه نمیکنی؟ میترسی؟»
ـ حرف ترس نیست. این کلیپها رو درست میکنن که ترس و هول و بلا بیفته تو جونمون.
چند ساعت بیشتر تا صبح نمانده بود که چشمهایش را روی هم گذاشت روز پر کاری در انتظارش بود. چهارم ماه رمضان 1395 بود که بچه های گردان حضرت زهرا سلام الله علیها آقای رجبی بعد از ظهر از طرف یگان به سمت فرودگاه راه افتادند برای خداحافظی توی یگان مراسم خاصی نبود؛ نه خبری از اسپند بود و نه بوسه مادران چشم به راه به پیشانی پسرهای شان تک تک شان از زیر قرآن رد شدند که قرآن پشت و پناهشان باشد. پروازشان تا دمشق حدود یک ساعت و نیم طول کشید. بعد از نماز مغرب و عشا، توی فرودگاه دمشق افطار کردند.
همراه افطار ساده، به هر کدام یک بسته فرهنگی دادند. در این سفر سجاد و حسین صفرپور همه لحظه ها را کنار هم بودند. اول همه را به زیارت بردند و توی حرم سینه زنی کردند؛ بعد از زیارت، با هواپیما به حلب رفتند. ساعت یک نیمه شب بود که در فرودگاه حلب از هواپیما پیاده شدند. از آنجا هم به سمت پادگان بحوث حرکت کردند. پادگان بحوث در پنج كيلومترى شهر السفیره قرار داشت. از یک جاده پیچ در پیچ گذشتند تا به بحوث رسیدند. توی راه تا چشم کار می کرد، درخت کاج و صنوبر دیده می شد. بحوث، حال و هوای دوکوهه را داشت؛ یعنی جای آخرین آمادگی ها قبل از وارد شدن به منطقه رزم بود. دو، سه شب در بحوث توی سوله ها بودند. آنجا تمرین کردند و گروهان ها تقسیم بندی شدند. روز چهارم دو تا گروهان از بحوث به سمت خانات حرکت کرد. خانات عقبه نیروها بود. نیروها توی مسجد تک مناره خانات مستقر شدند. مسجد خیلی بزرگ نبود؛ خیلی زود هر دو طبقه مسجد پر شد طبقه اول گردان های سیدالشهداء و قمر بنی هاشم بودند و طبقه دوم، گردان حضرت زهرا سلام الله علیها همان روز خبر سقوط روستای عبطین به نیروها رسید. چند روز بعد تعدادی از نیروها رفتند روستای سابقیه. آنجا برای ایجاد کردن خط پدافندی، دو گروه شدند. تعدادی از نیروها توی مسجد روستا و بقیه توی یکی، دو تا از خانه ها مستقر شدند.قرار شده بود تقسیم شیفت شود. تعدادی از بچه ها از خانات می رفتند سابقیه؛ توی مسجد مستقر می شدند تا روز بعد که بر می گشتند عقبه خانات و نیروهای بعدی جای آنها می آمدند. این روند ادامه داشت تا یک گروه از فاطمیون به آنها ملحق شدند. برای اینکه مسلحين متوجه مقر نشوند، شبها اجازه نداشتند چراغ روشن کنند. همه جا تاریکی مطلق بود به هر کدام یک فندک داده بودند که بتوانند جلوی راه شان را ببینند. تنها فرقش با فندک های معمولی این بود که چراغ داشت.
با اینکه سجاد به عنوان تک تیرانداز آنجا بود، هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد. روزها به بچه های فاطمیون آموزش می داد، به غذا و تدارکات هم رسیدگی می کرد و برای بچه های خسته وقت می گذاشت. با وجود اینکه خودش خسته بود، خستگی را از تن بچه ها به در می کرد. ماساژهای سجاد معروف شده بود با گفتن حاجی دمنوشتم و از این حرف ها،سر شوخی را باز می کرد که دل بچه ها را گرم کند و خنده را بر لب آن ها بنشاند...
برگرفته از صفحات 221 الی 224 کتاب