عوامل رشد، رکود، انحطاط
کد محصول (720715)
کتاب "عوامل رشد، رکود، انحطاط"
به قلم علی صفایی حائری
اطلاعات بیشتر
این کتاب تنظیم شده شش سخنرانی در سال 1368 شمسی از استاد علی صفایی حائری در همین زمینه است. در کتاب رشد با توجه به سوره عصر، دو عامل از عوامل رشد توضیح داده شد و همان جا مطرح گردیده که عوامل رشد محدود به این دو عامل نیست و عواملی برای رکود و انحطاط نیز وجود دارد که باید بدان پرداخت. در این کتاب، استاد این وعده را عملی کرده و عوامل رشد، رکود و انحطاط را توضیح داده است.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
عامل چهارم: ترس
عامل چهارمی که بر سر راه ما و مانع از رشد و عامل رکود ما است، ترس است که نتیجه آن ترس، يأس است. هستند با خود می گوییم: این راه را چطور می توانیم برویم؟! با وجود دشمنان خیلی سخت است! اینجا است که نمی توانیم برویم و مایوس می شویم. يأس عوامل متعددی دارد. گاهی خود ترس هم یکی از عوامل یاس می شود؛ ترس از نرسیدن ها. می گوییم: من می ترسم از اینکه نرسم! ترس از نرسیدن، ترس از ماندن، ترس از گرفتار شدن، مانع رشد انسان می شوند.
راه درمان
پاسخ این ترس آن است که مهم رسیدن نیست؛ بلکه مهم در راه بودن است. مقصود این نیست که برسیم؛ مقصود این است که حرکت کنیم و هجرتمان را شروع کنیم که با شروعمان رسیده ایم. آنهایی که رسیده اند با آغازی رسیده اند؛ به عکس آنهایی که درست حرکت نکرده اند و با رسیدنشان از دست داده اند.
یکی از دوستان می پرسید: من می خواهم بیایم در این سیر، ولی کی به نتیجه می رسم؟ به او گفتم: این وابسته به این است که چطور بیایی. اگر این شور و شوق و شناخت در تو باشد، رسیدن با شروع حرکت تو است. بعدها اگر به اجتهادی، به تفسیری، به علمی رسیدی، اینها وسایلی میشوند که در راه او به جریان میاندازی.
اینها مرکبهایی میشوند که تو را زودتر میرسانند؛ ولی در واقع، تو با شروع رسیدهای و بعد با رسیدن به این عنوانها دیگر باد پیدا نمی کنی و متورم نمیشوی؛ عجب تو را نمیگیرد و راهزن بندگان عاشق او نمیشوی و کبرها و ریاستطلبیها تو را پر نمیکنند؛ ولی اگر با این دید شروع نکنی و با این شناخت حرکت نکنی، بر فرض به اجتهاد هم برسی، به ریاست هم برسی، به هرچه برسی، همان مانع راهت خواهد شد؛ سنگ تو و بت تو خواهد شد.
به او گفتم طوری شروع کن که با شروع رسیده باشی؛ نه آنطور که با رسیدنت از دست داده باشی:
«وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ»
کسی که از این بیتها بیرون بیاید، با شروعش رسیده است.
«مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ»
آنهایی که جز حق سرپرستی گرفتهاند، مثل عنکبوتی است که بیت و خانهای برای خودش گرفته است، درحالیکه این خانه و این بیت به هیچ جا بسته نیست و حرکتی که از این بیتها و از این بتها جدا شود، این هجرت، به سمت حق است، نه به شهر.هرکس که میخواهد حرکت کند، باید هجرتی داشته باشد و اگر کسی هجرت و حرکت کرد، دیگر مهم نیست برسد، که مهم در راه بودن او است؛ حتی اگر بمیرد و هزاران مانع در راهش ببینند، باز او رسیده است:
«فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ»
آنها که اینگونه حرکت میکنند، آنچه را باید بگیرند، از پیش میگیرند و حتی دو برابر میگیرند: اول، پاداش حرکتشان و دوم، پاداش محرومیتشان:
«أُولَئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا»
دو بار پاداش میگیرند: یکی پاداش عمل و یکی پاداش صبر.
این است که باید طوری هدف انتخاب کرد که با شروع رسیده باشیم. علی با شروعش رسیده است و برای همین در انتظار مرگ است و مرگ مانعش نیست.
ترسها از اینجا شروع میشود که ما هدفهایی را انتخاب کردهایم که نمیتوانند ما را پیشخرید کنند. وقتی به آنها رسیدیم، نمیتوانند به ما چیزی بدهند و در واقع آن موقع هم ما باید چیزی به آنها بدهیم. آنها نه تنها به ما بند هستند و قیّوم نیستند، بلکه متقوّم به ما هستند و روی پای خودشان نمیایستند؛ بلکه پای ما پای آنهاست.
وقتی دنیا را میخواهیم، این دنیاست که بار ما میشود. اگر از آن، آب و نانی هم میگیریم، در حقیقت ما هستیم که داریم صرف دنیا میشویم؛ دنیا همانقدر که بوده، هست و این ما هستیم که کم میشویم.
آنها که به آگاهی، درایت و زرنگی رسیدند، با داد و ستدهای این دنیا در خودشان قدرتی به وجود آوردند و از دنیا بهره گرفتند؛ نگذاشتند دنیا همانطور که هست بماند؛ بلکه دنیا را برداشتند؛ دنیا را رها نکردند؛ بلکه برداشتند.
زهد اسلام، زهد ترک نیست، زهد أخذ است. نه انباشتن و نه گذاشتن، که برداشتن است:
«خُذُوا مِن مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ»
این دغدغه که نکند به نتیجه نرسیم، بیجهت است؛ غایت مبلغ، وظیفه است، نه رسیدن به مقصد. علی حرکتش را شروع میکند؛ خواه در نهایت به حکومت برسد یا نرسد. او اصلا اسیر رسیدن نیست.آزاد از رسیدن هاست.
اگر ما در مقام وظیفه باشیم و از شرک های خفی آزاد شده باشیم دیگر این مهم نیست که به مقصد برسیم. رسیدن به مقصد، هوای مقصد است . مهم عمل به وظیفه است و وظیفه، حرکت کردن است. پس اگر من به وظیفه ام عمل کردم و ارضا نشدم، معلوم می شود محرکم وظیفه ام نبوده است؛ چون اگر محرک من وظیفه بود با عمل به وظیفه باید ارضا می شدم. وقتی که سیب شما را تحریک می کند، سیب را که خوردی، باید ارضا شوی؛ اما اگر سیب را خوردی و دیدی ارضا نشدی، بدان که محرک تو چیز دیگری بوده است؛ پرتغال ها تو را دردسر داده اند.
این است که خداوند در آن جمله به رسولش میگوید: فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرات؛ رسول من، نکند تو به خاطر حسرت اینکه چرا خلق حرکت نمی کنند، جان بدهی! نهی می کند که نکند تبلیغ تو براساس حسرت ها و عواطف تو قرار گیرد! نکند بسوزی از اینکه خلق درست نمی شوند تو باید از روی وظیفه تبلیغ کنی! تو باید شرایط رشد را فراهم کنی: إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا: قُلِ وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ ۖ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ :تو موظف نیستی خلق را بغل کنی و ببری. هدف، به پا ایستادن مردم است : اليَقُوم النَّاسُ بِالْقِسْطِ ، نه به پاداشتن و هل دادن آن ها. هدف، زنجیر از پای آنها برداشتن است، نه به گردن کشیدن آنها: (وَيَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ ) . این است که به رسول می گوید: تبلیغ تو نباید به خاطر عنوان ها،ریاست ها و از این همه مهم تر به خاطر هوس ها باشد؛ و حتی به خاطر سوز و عاطفه و حسرت تو باشد؛ چراکه خدا به رسولش می گوید: تو که از من به خلق من مهربان تر نیستی! قبل از اینکه به رسالت برانگیخته شوی، در خلق بودی و با آن ها همدم بودی. تمام سوز و شور تو از وقتی است که من انتخابت کردم .من تو را بیرون کشیدم و اصطفی کردم و تو مصطفای من که شدی، این گونه می سوزی، و الا تو با همین خلقی. پس اگر می سوزی به خاطر من می سوزی و بیش از من نباید بسوزی. مگر من چقدر برای خلق سوختم؟ راهشان را نشانشان دادم، شرایط رشدشان را به آنها دادم، وسایلشان را در اختیارشان گذاشتم تا هرکس بخواهد حرکت کند:(انا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَا شَاكِرًا وَإِمَا كَفُورًا ) . توای رسول من، اگر به خاطر من می سوزی و محرک تو من هستم، باید همین قدر بسوزی نه بیشتر .
در واقع اگر بیشتر از این سوز پیدا کنیم، دیگر این سوز را از خدا نگرفته ایم. ببینید چقدر شرک خفی است! اگر تبلیغ من، نه به خاطر پول، نه به خاطر ثروت، نه به خاطر هوس و نه به خاطر عنوان ها باشد و فقط به خاطر سوز درونی من باشد که بخواهم مردم حتماً خوب شوند، این هم هوس است و مانع راه و عامل بدبختی من می شود؛ و همین شرک عمل مرا ضایع می کند.
ببین رب ما چقدر مهربان است و چگونه آگاهی می دهد! اگر محرک تو وظیفه ها باشد وقتی که به وظیفه ات عمل کردی، باید آرام بگیری دیگر نباید ناراحت باشی و خودخوری کنی. دیگر هر کس هر کاری کرد ،کرد. مگر تو از خدای این ها به ایشان مهربان تر هستی؟ (فَلَعَلَّكَ بِاخِعُ نَفْسَكَ عَلَى أَثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أسفاً) دیگر تأسف ندارد! این تأسف نشان می دهد عامل تبلیغ من چیز دیگری بوده و محرک من الله نبوده است.
همین نگاه در بحث خودمان هم مطرح می شود. من وظیفه ام این است که به سمت مقصد حرکت کنم و محرک من صرفاً باید انجام وظیفه باشد. پس اگر حرکت کردم، دیگر مهم نیست برسم یا نرسم. این حالت روانی انسان است که وقتی چیزی او را جذب کرد، تا به آن نرسد آرام نمی شود. پس اگر وظیفه ها مرا جذب کردند، با رسیدن به وظیفه ها و عمل به وظیفه، باید آرام بگیرم. همین که آرام نمی گیرم، میزان و ملاک این است که شرکها هنوز در من وجود دارند.
خلاصه ، راهبردها را این طور نشان می دهند. آن رد پای مورچه روی سنگ سیاه در شب تار و این شرک های خفی با چنین نورهایی که خدا به انسان می رساند، باید مشخص و روشن شوند. شرک، مانعی بر سر راه انسان است؛ حتی عالی ترین مرحله تبلیغی ما با شرک همراه است.
بنابراین نرسیدن مهم نیست؛ در راه بودن و درست حرکت کردن اهمیت دارد. برای علی مطلوب نیست که به حکومت برسد می گوید دنیای شما پیش من از آب بینی بز از استخوان سگ در دستان جذامی و از یک لنگه کفش پاره، پست تر است: (إِلَّا أَنْ أَقِيمَ حَمَّا أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلا) مگر اینکه حقی را به پا کرده یا باطلی را زائل کنم. هدف من، حکومت نیست که برسم یا نرسم؛ هدف من، در مسیر بودن است.
چهار اصل است که باید مراعات شوند و اگر مراعات شدند، دیگر مسئله ای باقی نخواهد ماند:
1 حق را بخواهیم.
2. از حق بخواهیم.
3. برای حق بخواهیم.
4. کاری کنیم که طعمه باطل نشویم.
مثلاً وقتی من و شما، هر دو برای رسیدن به مشهد حرکت میکنیم، هر دو صحیح و سالم هستیم؛ هر دو وسایل و مقدمات کارمان را تمام میکنیم و با هم شروع میکنیم و بر یکدیگر تقاضلی نداریم. در مسیری که میرویم، ناگهان سنگی از بالا رها میشود و میافتد روی ماشینم و مرا به تپه پرت میکند. من یا میمیرم و یا در بیمارستان بستری میشوم ولی شما به مقصد میرسید.
من و شما چگونه راه افتادیم؟ شما حرکت کردی و رسیدی و من حرکت کردم و محروم ماندم. ما در حرکت با هم تفاوت نداشتیم؛ من هیچ کوتاهی نکردم، بلکه مانعها سر راه من سبز شد. تو به مقصد رسیدی و با رسیدنت عشق میکنی و من فقط به یاد تو هستم که داری آنجا میگردی. من اینجا افتادهام و آواره ام. این مرا خرد میکند و اشک را از چشمم درمیآورد و مرا به آسمان میفرستد. اینجاست که باید یک مزد هم علاوه بر تو بابت محرومیتم بگیرم.
برگرفته ار صفحات 129 الی 135 کتاب