سبد خرید شما خالی است

خوش آمدی زائر کوچک

کد محصول (581094)

(1)

کتاب "خوش آمدی زائر کوچک"

به قلم مسلم ناصری

زمان باقی مانده
147,000 تومان
132,300 تومان

اطلاعات بیشتر

کتاب "خوش آمدی زائر کوچک" داستانی لطیف و تأثیرگذار از سفر اربعین است که با نگاه کودکانه، زیبایی‌های مسیر کربلا را روایت می‌کند، همراه شوید با زائر کوچکی که قدم‌به‌قدم، بزرگ می‌شود. مناسب برای کودکان، والدین و آموزگاران علاقه‌مند به ادبیات دینی و تربیتی.

در بخشی از کتاب می خوانیم:

شهر زیبای کنار رود بزرگ  
از کناره جاده راه کج می کنیم و به طرف نخلها می رویم. نی های بلند کنار رود قد کشیده اند. بابا می گوید این راه برخلاف مسیر نجف به کربلا خیلی آبادتر است و شهرها نزدیک به هم هستند. من و مامان که از آن راه نرفته ایم و چیزی ندیده ایم راهی که داریم میرویم خیلی قشنگ است.  
صبح زود می توانی صدای پرنده ها را هم بشنوی. یک طرفمان رود است و نیزار و طرف دیگرمان نخلستان. ساعتی می رویم و دوباره به نخلستانی می رسیم و باد هوای خنک از میان سبزه و باغ ها ما را حال می آورد.  
ساق پاهای من درد می کند. به سختی پاهایم را می کشم و قدم می زنم. بابا کمی جلوتر است. من و مامان نگران هستیم که گم نشویم؛ اما بابا حواسش به ماست کمی جلوتر سرعتش را کم می کند و می خواهد که چند دقیقه استراحت کنیم. بعد هر سه روی سبزه ها نشستیم. من دراز می کشم و می گویم:« من که دیگر نمی توانم راه بروم.»  
بابا پاهایم را می مالد. بعد هم شانه هایم را چند بار محکم فشار می دهد که جیغ می کشم. سپس شانه های مامان را ماساژ می دهد. وقتی می خواهم شانه هایش او را بمالم می گوید که خسته نیست؛ ولی من خستگی را در چشمانش می بینم. شاید می داند که من خسته ام  و حال ندارم دست هایم را تکان بدهم. نگاهم به خوشه های بزرگ و طلایی نخلی است که پشت موکب قد کشیده اند. آهسته خوشه ها را می شمارم. هشت تا خوشه آویزان است. بابا می گوید که این خوشه ها خیلی سنگین است. شاید از تو هم سنگین تر باشند. لبخند می زنم و  می پرسم: «پس من هم مثل خرما شیرین هستم.»
چشمان مامان برق می زند و هر سه می خندیم. بابا می گوید: «خرما را می شود خورد، ولی تو را با یک من حلوا هم نمی شود قورت داد.»
که مامان اخم می کند و بابا ساکت می شود.  
مامان و بابا آرام حرف می زنند و من همان طور که خوشه های خرما را نگاه می کنم و به دو سه روزی که به سفر آمده ایم فکر می کنم. نیمه شب رسیده بودیم کربلا و گوشه ای خوابیده بودیم. بعد از زیارت، روز بعد ماشین گرفته و به سامرا رفتیم. سامرا شهر قشنگی بود. دوستش داشتم. دو طرف جاده اش پر از باغ و مزرعه بود همه جا سرسبز به نظر می رسید. تاکستان های انگور و باغ های خیلی زیادی داشت. گاهی بابا استوانه خرابه ای را نشان می داد و می گفت:« این ها برای نگهبانی بوده تا کسی به مسافرها و زائرها حمله نکند؛ ولی داعشی ها آن ها را با موشک زده و خراب کرده اند.»  
اولین بار بود که رود بزرگ پر آبی می دیدم که شهر آن طرفش روی بلندی بود. بدون این که بپرسم، بابا گفت که اسم رود دجله است و آن شهر هم که ما می گوییم سامرا در اصل «سُرَّ مَنْ رَاه» بوده. یعنی شهری که هر کس آن را می بیند خوشش می آید.
من تا به حال آن همه آب را ندیده بودم جز وقتی که رفته بودیم شمال کنار دریای خزر. هر چه ماشین می رفت پل تمام نمی شد و ادامه داشت. با خودم می گفتم این همه آب در عراق بوده چرا امام حسین را با لب تشنه شهید کرده اند؟

برگرفته از صفحات 20 الی 31 کتاب

مشخصات

مشخصات محصول
شابک
978-622-8380-88-9
شناسه ملی
9841327
تعداد صفحات
80 صفحه
موضوع
زیارت و زائران-داستان-عراق-موکب ها
نویسنده
مسلم ناصری
انتشارات
جمال
سایز
رقعی
نوع صحافی
صحافی با چسب سرد
زبان کتاب
زبان فارسی

دیدگاه ها (0)