شوالیه ایرانی
کد محصول (583366)
کتاب "شوالیه ایرانی"
به قلم مصطفی رضایی
اطلاعات بیشتر
کتاب "شوالیه ایرانی" برای گروه سنی 10 سال به بالا می باشد و به مفهوم مقاومت و لحظاتی متفاوت از شخصیت بین المللی حاج قاسم با ادبیاتی نو می پردازد.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
هوا رفته رفته تاریک شد و ما برای رفتن آماده شدیم. نور ماه روی آب دریاچه افتاده بود باد ملایمی به آب می خورد و موج هایی کوچک می ساخت دو دستم را در هم گره زدم. زیر چانه ام گذاشتم و غرق تماشای علف زار شدم. دوست داشتم بابا کنارم بود. دستش را می گرفتم و بین علف ها می دویدم.
دلم برایش تنگ شد. اشک در چشمم حلقه زد. گردنم را کج کردم و به دور دست خیره شدم .با خودم آرزو کردم ای کاش داعشی ها نبودند. بابا کنار دریاچه آتش روشن می کرد. چند تا سیب زمینی در آن می انداخت. پتویی روی شانه ام می انداخت. کنارم می نشست و ادامه ی داستان جنگل را برایم تعریف می کرد. خودش قول داد: «فردا برات میگم دختر بچه ی گمشده چطور پدرش رو پیدا میکنه»
باد سردی وزید. کمی به خودم لرزیدم. شانه هایم را جمع کردم. مامان بزرگ آخرین سفارش ها را به زن ها می کرد. میخواستم از جایم بلند شوم که راهی میان علف زار سبز شد.
بابا فانوس به دست سمتم آمد.مثل همیشه وقتی من را میدید، لبخند از روی صورتش کنار نمی رفت. چشمانم را باز و بسته کردم آرام به صورتم زدم. دوباره به علف زار چشم دوختم. بابا همچنان داشت سمت من می آمد. مه همه جا را پر کرد. چند قدمی جلو رفتم بابا با لباس هایی زیبا رو به رویم ایستاد.
فانوس را روی زمین گذاشت. نیم خیز نشست و من را محکم در آغوش گرفت.
اشک شوق از چشمانم روان شد. روی گونه هایم ریخت. بابا با انگشت سبابه اش قطره های اشکم را پاک کرد. دستش بوی عطر عجیبی می داد. به چشمانم زل زد. دستی به صورتم کشید و گفت: «سامیه خانم، دختر بابا! چقدر این مقنعه بهت میاد. مثل یه خانوم شدی.»
لب هایم را جمع کردم و گفتم:« زهرا بهم داده .آره! خیلی قشنگه دوسش دارم.»
دستان کوچکم را بین دو دستش گرفت و گفت: «من اومدم ادامه ی داستان دختر جنگل رو برات تعریف کنم. »
سرتاپا گوش شدم. بابا ادامه داد: «پدر دختر وقتی وارد کلبه شد اون پیرزن رو دید پیرزن رازی رو بهش گفت. رازی که با انجام دادنش می تونست دست پر و با کلی غذا پیش دخترش برگرده.»
_اون راز چی بود بابا؟
اون راز مقاومته. جنگل هزارتو پر از نیروهای تاریکی بود. پدر اون دختر تنها با نیروی مقاومت می تونست از پس تاریکی ها بر بیاد. پیرزن کلبه به پدر دختر نگاهی کرد و گفت:« سال های زیادیه شیطان و نیروهاش این جنگل رو قرق کردن. هر کسی این جا اومده، ترسیده و فرار کرده. اگه مقاومت کنی، قفل های این جنگل تاریک باز میشه.»
-پدر دختر جنگل مقاومت کرد؟
-آره دخترم! اون مقابل تاریکی مقاومت کرد. از چیزی نترسید، همه ی جنگل آزاد شد و دوباره به دخترش رسید. درخت ها دوباره سبز شدن و میوه دادن .چشمه ها جوشیدن و صدای پرنده ها همه جا پیچید.
بابا نگاهی به ساعتش انداخت. فانوس را برداشت. از جایش بلند شد. مثل همیشه نوک دماغم را کشید و گفت: «ما باید مقاومت کنیم تا داعش و سیاهی از بین بره.»
دوباره راه مخفی بین علفزار باز شد و در چشم به هم زدنی بابا از جلوی چشمانم کنار رفت. دستم را بالا آوردم. در هوا تکان دادم و با او خداحافظی کردم.
با کنار رفتن مه، سرم را به طرف پل چرخاندم. صورت مامان در برابر چشمانم نقش بست. با تعجب پرسید: «سامیه مامان خوبی؟ داشتی باکی خدا حافظی می کردی؟
بابا اومده بود ادامه ی داستان دختر جنگل رو برام تعریف کنه.
-بابا؟ این جا اومده بود؟
-آره! تازه یه رازی هم بهم گفت که باهاش می تونیم داعشی ها و نیروهای تاریکی رو از بین ببریم.
- چه رازی؟
-راز مقاومت..
مامان با پشت دستش گونه هایم را نوازش کرد. سرم را به خودش چسباند و گفت: «ما باید دعا کنیم تا بابا سالم برگرده. اون خیلی قویه و به داعشیا اطلاعاتی نمی ده.»
صدای مامان لرزید. بغضش را فرو خورد .چشمانش را به علف زار دوخت و گفت:« فارس... هر جا هستی، خدا نگهدارت باشه.»
برگرفته از صفحات 113 الی 117 کتاب