سبد خرید شما خالی است

تفنگچی های نقاب دار

کد محصول (583826)

(1)

کتاب "تفنگچی های نقاب دار"

به قلم: مصطفی رضایی

زمان باقی مانده
198,000 تومان
178,200 تومان

اطلاعات بیشتر

کتاب "تفنگچی های نقاب دار" یه روایت داستانی و مستند از زندگی و مبارزات شهید رئیس‌علی دلواریه؛ مردی که با دلی پر از ایمان و نقابی ساده، جلوی زره‌پوش‌های استعمار انگلیس ایستاد و تاریخ ساخت.


در بخشی از کتاب می خوانیم:

تفنگچی ها هر کدام زیر یکی از نخل ها، مشغول نماز شب بودند. چند دقیقه بعد، پیرمرد دیده بان از نخل بالا رفت و با صدایی بلند اذان گفت. چراغ کشتی های انگلیسی را می شد به راحتی در میانه ی دریا تماشا کرد. نماز جماعت به امامت رئيس علی تمام شد.
دوربین تک چشم شکاری را از میان شال کمری اش بیرون آورد. چند ثانیه ای به کشتی ها خیره شد. دوربین را بست. به توپ ها نزدیک شد. کمی فکر کرد. به ستاره هایی که داشتند کم کم از آسمان می رفتند چشم دوخت. به طرف فرمانده ی تو پچی ها برگشت و پرسید: «چند تا گلوله باقی مونده؟»
فرمانده نگاهی کوتاه به توپ ها انداخت و پاسخ داد: «کمتر از بیست تا گلوله!»
رییس علی دستی به صورتش کشید کمی سکوت کرد. نفسى عمیق کشید و گفت:« حرکات انگلیسی ها رو با دقت زیر نظر داشته باشین. با این مهمات تا ظهر بیشتر نمی تونیم اینجا بمونیم. انگلیسی ها مجهز اومدن و قصد موندن دارن. باید خودمون رو برای مرحله ی دوم مقاومت آماده کنیم.»
بهادر از دور به حرف های رییس علی گوش می داد. رسول تفنگش را پاک می کرد. محمد، به نقش های روی تپانچه اش دست می کشید و عماد، ایستاده دست به کمر، نخل ها را می شمرد. چند قدمی جلو می رفت. کمی فکر می کرد. دوباره سر جایش بر می گشت.
بهادر متعجبانه حرکتهای او را زیر نظر داشت. هرچه بیشتر دقت می کرد گیچ تر می شد. تفنگش را که به نخل تکیه داده بود، برداشت و با گام هایی بلند به سمتش رفت. روبه روی عماد ایستاد. صدای آرام جمع و تفریق های عماد به گوش می رسید. گوشش را تیز کرد. عماد انگشتش را روی الب هایش گرفته بود و می گفت: این زاویه ی 90 درجه. اون زاویه هم 160 درجه. می مونه یه زاویه ی 110 درجه تا مجموع زاویه ها تکمیل بشه!»
بهادر هاج وواج به حساب و کتاب های عماد گوش می داد. چین روی پیشانی اش لحظه به لحظه عمیق تر می شد. گونه هایش بالا آمده بود و پلک هایش را پشت سرهم باز و بسته می کرد. دو طرف پیشانی اش را گرفت و با خودش زمزمه کرد: «خدایا این داره چی کار میکنه توی این وضعیت؟»
با سرفه ای بلند، به سمت عماد رفت و به شوخی گفت: «عماد! نکنه می خوای زمینای نخلستون رو بخری که داری متر می کنی این جا رو؟»
عماد دستی به سرش کشید. گلویش را صاف کرد و گفت:« نه! دارم به به نقشه ای فکر می کنم که اگه عملی بشه، می تونیم انگلیسی ها رو با دست خالی گیر بندازیم.»
بهادر یقه ی پیراهنش را باز کرد و با کنجکاوی پرسید:« چه نقشه ای؟»
عماد، دستش را بالا آورد و در هوا معادلاتی را نوشت. چند قدم بلند برداشت. به طرف بهادر برگشت. با انگشت اشاره اش یک مستطیل یک مربع و دو دایره کشید.
صدای دست زدن بهادر، رشته ی فکرهای رسول را پاره کرد. از جایش بلند شد. قبای خاکی اش را تکاند. با چند بشکن چشمان محمد را از تپانچه ی دوست داشتنی اش جدا کرد. چشمکی زد و با ابروهایش به طرف عماد اشاره کرد و گفت: «فکر کنم عماد دوباره یه چیز جدیدی اختراع کرده که این جوری بها در سر ذوق اومده!»
رسول، شلوارش را کمی بالا کشید. با قدم هایی شمرده شمرده به طرف بهادر و عماد رفت. چند لحظه ای مکث کرد و گفت: «عماد، مغز متفكر تیم ستاره ی سهیل جنوب دوباره چه نقشه ای ریخته که جناب بهادر رو این طور به تشویق واداشته؟»
عماد لب هایش را گاز گرفت. پشت دستش زد. رسول تازه دو هزاری اش افتاد خودش را جمع وجور کرد. پوز خندی زد و گفت: «ای بابا! بی خوابی دیشب داره کم کم اثرش رو می ذاره. منظورم این بود عماد مغز متفکریه که مثل ستاره ی سهیل می درخشه.»
بهادر به فکر فرو رفت. گوشش را خاراند. رسول با نگاه به عماد ادامه داد:« حالا طرحت چی بوده که جناب بهادر تشويقت می کرد؟»
عماد، مثل ماشین حساب ضرب و تقسیم هایش را ردیف کرد. چند معادله چید و پس از آن گفت: «ما با این محاسبات میتونیم انگلیسی ها رو این جا به دام بندازیم. اگه اندازه ها رو درست پیاده کنیم، پیش بینی من اینه که پنجاه تا انگلیسی توی گودال ها یا تورهای ما گیر می کنن!»
چشمان رسول داشت از حدقه بیرون می زد که عماد گفت:« من فکر میکنم وقتی انگلیسی ها پیاده بشن، ما باید کمی عقب نشینی کنیم. اون وقته که تله های ما میتونه مثل نارنجک های خودکار عمل کنه!»
این بار رسول، گلویش را صاف کرد و با نگاه به بهادر گفت: «منظور عماد همون تله های موش گیره!»
بهادر، دستش را به تنه ی نخل تکیه داد. پایش را متفکرانه چندباری به زمین زد و گفت: «من با اصل نقشه موافقم. توی این شرایط باید نقشه هایی بکشیم که با دست خالی از انگلیسی ها تلفات بگیره؛ ولی هنوز نفهمیدم چرا شما امروز کلماتی میگین که من ازش سر د در نميارم؟ بالأخره می فهمم چه کاسه ای زیر نیم کاسه دارین!»

برگرفته از صفحه 57 الی 62 کتاب

مشخصات

مشخصات محصول
شابک
978-600-378-491-8
شناسه ملی
10055669
تعداد صفحات
132 صفحه
موضوع
داستان های نوجوان فارسی
نویسنده
مصطفی رضایی
انتشارات
هاجر
سایز
رقعی
نوع صحافی
صحافی با چسب سرد
زبان کتاب
زبان فارسی

دیدگاه ها (0)