سبد خرید شما خالی است

با سواد

کد محصول (681995)

(1)

کتاب"با سواد"
آموزش سواد رسانه در دل نا آرامی ها
مجموعه کلاس آگاهی 3
به قلم سید احمد رضوی

زمان باقی مانده
540,000 تومان
486,000 تومان

اطلاعات بیشتر

در «باسواد» سیداحمد رضوی، با یک داستان نوجوانانه روبه‌رو هستیم که در قالب روایت‌های مدرسه‌ای و جمعی از دانش‌آموزان، مفاهیم سواد رسانه‌ای را بررسی می‌کند. این کتاب در قالب داستان و گفت‌وگوهای زنده میان شخصیت‌ها، به موضوعاتی چون تأثیر رسانه‌ها، فضای مجازی، اخبار جعلی، مخاطب‌شناسی و کارکردهای رسانه می‌پردازد.

در بخشی از کتاب می خوانیم:

هفته کتاب شروع شد و نمایشگاه بالاخره راه افتاد. آقای افشار با برنامه‌ها موافقت کرد. داربست نصب شد و کتاب‌ها رسید. آقای هوشیار از معلم‌ها مساعده گرفت. چند تا از والدین هم از طریق پیام که آقای افشار به پیشنهاد آقای هوشیار توی کانال مدرسه گذاشته بود مطلع شدند و کمک رساندند. برادر یکی از بچه‌ها که توی کار چاپ بود، یک بنر برای سردر نمایشگاه زد. یکی از والدین هم چند جعبه بیسکویت برای پذیرایی آورد. آن‌قدر معلم و والدین همکاری کردند که دیگر نیازی به صد تومان‌ها هم نبود.
حالا طاها و مهدیار و احسان و بقیه بچه‌های انجمن منتظر بودند زنگ بخورد و نمایشگاه را افتتاح کنند.
زنگ تفریح خورد. رضا و آراد از در سالن وارد حیاط مدرسه شدند. رضا چشم‌ریز کرد و ته حیاط را اندازو برانداز کرد. بعد شمرده‌شمرده خواند: «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد.»
آراد گفت: «نمایشگاه؟»
رضا با تردید گفت: «فکر کنم کتاب متابه!»
آراد با صدای بلند و اعتراضی گفت: «این‌ها بالاخره کارشون و کردن. ولی دمشون گرم. از ارداشون خوشم اومد. دقیقاً عین همون قورباغه‌ای هستن که آقای هوشیار می‌گفت.»
بعد هر دو زدند زیر خنده.
رضا گفت: «ولی حیف که وقت و هزینه‌نشون و حروم کردن. می‌بینی که مگس می‌پرونن! آخه کی پول برای کتاب می‌ده؟»
رضا این حرف را زد، یک نفر روی شانه‌اش زد و گفت: «من!»
رضا برگشت و آقای هوشیار را دید. با دستپاچگی سلام کرد و خودش را کنار کشید تا آقای هوشیار رد شود. اما آقای هوشیار گفت: «به‌به! ببین چه سعادتی نصیبم شده! دارم با کیا می‌رم نمایشگاه!»
رضا زورکی خندید و گفت: «خواهش می‌کنم... سعادت از ماس!»
رضا لباس آراد را کشید تا بایستد، اما آقای هوشیار دستش را گذاشت روی شانه رضا و گفت: «پس این سعادت رو از من نگیر.»
رضا خواسته یا ناخواسته با آقای هوشیار همراه شد. از آن طرف، آقای هوشیار وارد نمایشگاه شد. بچه‌ها حسابی ذوق‌زده بودند. طاها خوشامدگویی به آقای هوشیار گفت. آقای هوشیار احوال بچه‌ها را پرسید و گفت: «خوشحالم که بالاخره موفق شدین!»
حمید گفت: «آقا، با کمک‌ها و راهنمایی‌های شما موفق شدیم.»
مهدیار گفت: «آقا، ما رو این‌جوری نبینین! ما رستم وار رو از هفت‌خوان رد شدیم تا رسیدیم اینجا.»
آقای هوشیار گفت: «دم همگیتون گرم! من بهتون افتخار می‌کنم.»
بعد هم ایستاد و شروع کرد به کف زدن.
نمایشگاه حسابی شلوغ شده بود. تقریباً همه کسانی که آقای هوشیار را می‌شناختند آمده بودند نمایشگاه. آقای هوشیار با دقت و حوصله از تمام میزها بازدید کرد و چند تا کتاب هم خرید. حالا سر بچه‌ها آن‌قدر شلوغ شده بود که متوجه رفتن آقای هوشیار نشدند.
بچه‌ها طبق قرار قبلی، هم کافیه کتاب راه انداخته بودند، هم تخفیف برای خرید کتاب‌ها گذاشته بودند، هم کد قرعه‌کشی داشتند، هم برای معلم‌ها و والدین کتاب در نظر گرفته بودند و هم کارگاه معرفی کتاب راه انداخته بودند.
زنگ تفریح بعدی و روزهای بعدی هم به همین منوال گذشت. حالا طاها و مهدیار و احسان و حمید به‌خاطر کار بزرگی که کرده بودند به خودشان افتخار می‌کردند.

برگرفته از صفحه 263 الی 265 کتاب

مشخصات

مشخصات محصول
شابک
978-600-441-691-7
شناسه ملی
9946068
تعداد صفحات
360 صفحه
موضوع
داستان های فارسی-نوجوانان-رسانه
نویسنده
سید احمد رضوی
انتشارات
دفتر نشر معارف
سایز
رقعی
نوع صحافی
صحافی با چسب سرد
زبان کتاب
زبان فارسی

دیدگاه ها (0)