ای کاش زودتر
کد محصول (683094)
کتاب"ای کاش زودتر"
مجموعه کلاس آگاهی 1
به قلم سید احمد رضوی
اطلاعات بیشتر
در بخشی از کتاب می خوانیم:
فکر شادمهر مثل خوره افتاده بود به جانم و مغزم را میخورد. باید هر طور شده با خانم شاکری حرف میزدم تا راهی جلوی پایم بگذارد. جلوی دفتر ایستادم و در زدم. در را باز کردم. خانم شاکری با دیدنم لیوان چای را روی میز گذاشت و بیرون آمد. گفت:
«درسا جون معلومه که یه چیزیت شده!»
با صدایی گرفته از بغض گفتم:
«خانوم! تو رو خدا کمکم کن...»
خانم شاکری به اطراف نگاه کرد و گفت:
«همینجا وایسا الان میام...»
رفت داخل دفتر و بعد از چند لحظه بیرون آمد. به طرف اتاق مشاوره که کنار راهپله بود رفتیم. خانم شاکری کلید انداخت و در را باز کرد. وارد شدیم و در را پشت سرش بست. با ترس و لرز روی صندلی نشستم. پیشمان شده بودم. نباید به خانم شاکری میگفتم. اگر مدرسه میفهمید نمیتوانستم سرم را بالا بگیرم. خانم شاکری روبهرویم نشست و دستهایش را روی میز گذاشت و گفت:
«خب من سراپا گوشم.»
خانم شاکری بلند شد و کنارم نشست، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:
«نگران نباش، اگه حرفات رو بزنی آروم میشی.»
گفتم:
«خانم گند زدم به زندگیم... خانم تو رو خدا به خانوادم چیزی نگین، وگرنه زنده به گورم میکنن.»
«خیالت راحت.»
گفتم:
«خانم چند ماه پیش یه پسر اومد پیویم. خیلی شیک و باکلاس بود. گفت تو خوشگلی، باهوشی، مهربونی، قدبلند و اندامی هستی، تو خیلی عاقلی... منم باهاش دوست شدم، خیلی بهم ابراز علاقه میکرد، منم بهش علاقهمند شدم. چندبار با هم قرار گذاشتیم. همه چی خوب بود تا یکی دو هفته پیش عکسای شخصیمو فرستاد...»
به اینجا که رسیدم اشک گرم روی گونههای بیجان و سردم سرریز شد. به خانم شاکری نگاه کردم. با تعجب نگاهم میکرد. رنگش پریده بود. با ناخنهایم ور رفتم. جملات را توی مغزم جابهجا کردم و گفتم:
«گفت همه چیز گوشیت تو دست منه، عکس، فیلمها، چتها، همه چیز، هکش کرده بود... گفت باید 10 تومن پول بدی تا پخششون نکنم...»
نتوانستم ادامه دهم. سرم را روی میز گذاشتم. صدای هقهق هم در اتاق پیچید. خانم شاکری به آرامی سرم را بلند کرد. دستمال کاغذی از جیبش درآورد و دستم داد. گفت:
«خب بعدش چی شد؟»
_«بعد از چند روز دیدم دست بردار نیست، گوشوارههای طلا رو دادم بهش. اما میگه که باید 20 میلیون دیگه هم بدی... نمیدونم چیکار کنم، اگه بابام اینا بفهمن میکشنم...»
خانم شاکری با ناراحتی گفت:
«چرا به کسی که نمیشناختی، اعتماد کردی؟ چرا اینقدر سادگی کردی؟ با خودت نگفتی چرا با "من" طرح دوستی ریخته؟»
به سختی نفس میکشیدم. سرم پایین بود و ساکت بودم.
_«کی این حرف رو بهت زده؟»
_«دیشب.»
_«به جزم و خودت، کی از این اتفاق خبر داره؟»
_«هیچکس.»
خانم شاکری دستم را گرفت و نفس عمیقی کشید و گفت:
«اشتباه کردی درسا! ولی جلوی ضرر رو از هر جا بگیری، منفعته. با هم درستش میکنیم.»
لبخند تلخی زدم. خانم شاکری با گوشی اش شمارهای را گرفت. بعد از چند لحظه احوالپرسی کرد و گفت:
«صدیقه جان! یه موردی برای یکی از بچههام پیش اومده. خواستم ازت کمک بگیرم.»
خانم شاکری همه چیز را توضیح داد و با صدیقه حرف زد. تلفن که قطع شد، خانم شاکری گفت:
«خانم احسانی همین صدیقه که باهاش صحبت کردم، یکی از بچه محلههای قدیمیمه که الان افسر فتاست. قول داد تا جایی که بتونه کمکمون کنه. فقط یادت باشه این قضیه بین خودمون بمونه.»
با حرفش دلم قرص شد و لبخندی زدم. با خانم شاکری از اتاق بیرون رفتیم. بعد از اینکه به دفتر رفت، از او جدا شدم.
زنگ آخر بود. روی کلاس آمادگی دفاعی نشسته بودم که صدای در آمد. یکی از دانش آموزان کلاس دهم بود. رو به معلم کرد وگفت:
«خانم اجازه، خانم شاکری گفتن درسا رضایی بیاد دفتر.»
با ترس و نگرانی بلند شدم. اجازه گرفتم و بیرون رفتم. با هزار جور فکر و خیال از پله ها گذراندم. جلوی دفتر ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم. با قیافه ی پدر که با اضطراب و نگرانی قدم می زد و چهره اش از شدت خشم سرخ و سفید شده بود و مشتش را فوت می کرد، خشکم زد. بدنم یخ کرد. صدای تپش قلبم توی سرم می پیچید. با نگاهی پرسشگر و خشمگین به خانم شاکری و حبیبی نگاه کردم. پدر با دیدنم لب پایینش را گزید و با عصبانیت سمتم آمد. خانم شاکری جلویش را گرفت و گفت:
«خواهش می کنم آقای رضایی، آروم باشید. باید خدا رو شکر کنین که در سا ما رو در جریان گذاشته. الانم لطفا منطقی باشین و کمک کنین این قضیه ختم به خیر بشه وگرنه برای درسا بد تموم میشه..»
پدر روی صندلی چرمی بزرگ نشست. خانم احمدی یک لیوان آب روی میز جلوی پدر گذاشت. خانم شاکری دستم را گرفت. روی صندلی کنارش نشستم. پدر آه بلندی کشید و گفت:
«خب حالا تکلیف چیه؟»
خانم حبیبی گفت:
«اول از همه این که شما فعلاً هیچ واکنش منفی به درسا نشون ندین و تسویه حساب پدر و دختری رو بذارین برا بعد.»
خانم شاکری گفت:
«بعد هم باید پلیس فتا رو در جریان بذاریم.»
_نه! پای پلیس رو وسط نکشین.»
خانم شاکری گفت:
«پس چه جوری میخواین جلوی این آبروریزی رو بگیرین؟»
سرم را از خجالت پایین انداختم. پدر از عصبانیت گفت:
«شماره ی پسره رو می گیرم و میرم حقش رو میذارم کف دستش. پسره ی بی شرف!»
خانم حبیبی گفت:
«آقای رضایی! خواهش می کنم آروم باشین! اونا خیلی حرفه ای هستن. شما از پسشون برنمیاین. اجازه بدین کار رو بسپریم به کاردان .نگران آبروتون هم نباشین. مطمئن باشین این جوری به نفعتونه!»
پدر انگار که به فکر فرو رفته باشد بعد از چند لحظه گفت:
«باشه! هر چی شما بگین.
برگرفته از صفحه 98 الی 103 کتاب