اینجا همان جاست
کد محصول (583374)
کتاب "اینجا همان جاست"
زندگی نامه ی داستانی شهید امنیت سید روح الله عجمیان به روایت پدر
به قلم راضیه تجار
اطلاعات بیشتر
کتاب "اینجا همانجاست" به قلم راضیه تجار از قصه مردان روحالله میگوید آن هم نه در دهه شصت یا در بحبوحه جنگ؛ در روزگاری سخن میگوید که نفس روحالله بر سرمان نیست، اما روح او و مرام او در دلهایمان زنده است. همین مرام بود که روحالله عجمیان را به میدان مبارزه با اغتشاشگران کشاند. این اثر زندگینامه داستانی شهید امنیت، سید روحالله عجمیان را از زبان پدر روایت میکند.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
خانه پروانه توی خیابان صاحب الزمان بود نزدیک امامزاده. روح الله زیاد آنجا می رفت.
_من رو امامزاده محمد دفن کنید.
روح الله زیاد می گفت. وقتی این حرف را می زد مادرش دعوایش می کرد.
خواهرها و خودم هم.
- مگه جوون این قدر حرف مرگ رو میزنه؟!
چرا آن قدر این امامزاده را دوست داشت؟ چرا شهدای گمنامی را که آنجا بودند؟ چرا سر خاک آن ها می رفت و سنگشان را می شست.دو، سه باری هم صحبت زن گرفتن برایش را کرده بودم، ولی هیچ وقت نه خودش حرفی زد، نه نشانه ای گیر آوردیم بعد از شهادتش.
اما اگر پای دختری وسط بود شاید این اتفاق نمی افتاد. روح الله را داماد می کردم .همان طور که دو پسر دیگرم را داماد کردم، ازدواج می کرد و زنش برایم نوه می آورد؛ یکی، دو تا یا بیشتر.
اما حالا... تا هر چند وقت که زنده ایم باید من و مادرش به عکسش نگاه کنیم و آه بکشیم. پدر و مادرم اهل روستای ضرون بودند. ضرون که بعدها اسمش شد گدارگه. جایی که باغ و میوه زیاد ندارد، اما انارهای کوهدشت معروف است و انارهای تنگه سیاه ضرون که یکی از دهات کوهدشت است. انارهایی که روی درخت ها بودند با آدم حرف می زدند. شاخه ها سرشان به طرف زمین کشیده می شد و انارها به کسانی که از جلوی شان رژه می رفتند می خندیدند. اما این خنده ها ظاهری بود. دروغ بود. رد گم کردنی بود. چرا؟ چون وقتی چاقو به دلشان فرومی کردی می دیدی که غرق خون است. من بچه همان روستایم. ریشه ام در آنجاست. روح الله هم خون من در رگ هایش است.
چطور برای شهیدم گریه نکنم وقتی که دلم همان اناری است که اگر بشکافی غرق خون است.
بچه که بود خواب دیده بود تابوت چند شهید گمنام را مردانی به دوش می کشند. کنجکاو جلو رفته بود بعد از اینکه تابوت ها را زمین گذاشته بودند، درشان را باز کرده بود دیده بود همه خالیه. تنها در یکی از آن ها شهیدی خوابیده که خودش است! موقع تشییع جنازه اش کرج خیلی شلوغ شد. خیلی تابوت روح الله روی هوا می رفت و جمعیت به دنبالش .
_این گل پرپر از کجا آمده؟
_از سفر کرب بلا آمده.
بعد او تمام ایران را رفتم. اینجا. آنجا. هر جا. چه عزتی شهادت روح الله به من داده بود. روح الله حالا یک نفر نبود که فقط پسر من باشد. پسر ایران بود. زنده تر از همیشه. همان جا و همان وقت بود که فهمیدم شاعر شدم، که انار قاچ قاچ شدم، که ذرات روح الله را باید از خیلی جاها جمع کرد. هر جا که باد اسمش را برده است. از بچگی مدرسه را دوست نداشت. مدرسه اش رفتن به مجلس روضه خوانی ها بود.
مدرسه اش بسیج بود .وقتی دعوایش می کردم: «برای چی به درست نمی چسبی پسر؟ چرا درست درمون مدرسه نمیری؟
با خنده می گفت: «بسیج مدرسه عشق است.»
نه اخم. نه دعوا. نه تهدید. نه زبان خوش سبب نشد که دو سال آخر را تمام کند دبیرستان کمال شهر می رفت، اما نصفه نیمه
- من که قراره شهید بشم.
به مادرش که برای فوت دو برادر جوانش ناراحت بود، می گفت: «مادر مهربان، چرا نشستی تو خونه و آه میکشی برو بیرون چرخی بزن.برو امامزاده. برو سر مزار شهدای گمنام مدافع حرم، برو اونجا اشک بریز جای مادرشون تا ثوابی هم ببری بعد دست و پای او را می بوسید.
- غصه نخور مادر مهربان، میخوام زنده بمونی. همین که می آم خونه می بینم هستی، خوشحالم. من نباشم مهم نیست، اما تو باش و غصه نخور. مادرش ناراحت می شد.
این حرف ها چیه می زنی؟ تو جوونی روح الله. آرزو دارم رخت دامادی به تنت ببینم.
رخت دامادی من کفن شهادتمه.
صدایش را نشنیدند که تو کلاس قرآن نفر اول شد و فرستاده شد کربلا؟ وقتی میزدندش قرآن نمی خواند؟
لوح های تشویقی را که می گرفت تو ورزش کاراته، به ما نشان نمی داد.
وقتی می دیدیم و می گفتیم چرا نشون نمیدی روح الله ؟!»
می گفت: «من که برای این چیزها نمیرم مسابقه.»
روح الله همان بچه ای بود که زیر چادر خواهرش نماز می خواند وقتی که هنوز مدرسه نمی رفت.همان که در عالم بچگی می گفت: «من روزه ام.» هر وقت گرسنه اش می شد می خورد و می گفت: «بازم روزه ام!»
کوچک بود، خیلی کوچک تلویزیون که نماهنگ «یاد امام و شهدا را پخش می کرد رو به روی ما می ایستاد و می گفت: «بخونید. شمام بخونید خواهرها می خواندند بی حوصله که میشدند نوار کاست این آهنگ را می گذاشتند برایش و می گفتند: برو بشین اون گوشه صداش رو هم کم کن و گوش کن دست از سر ما بردار!»
برگرفته از صفحات 73 الی 76 کتاب