خانوم ماه
کد محصول (621469)
کتاب "خانوم ماه"
روایتی از زن بدون هی پسوندی
به قلم ساجده تقی زاد
اطلاعات بیشتر
"خانوم ماه" نهفقط روایت زندگی یک زنِ شهید، بلکه قصهی زنی تأثیرگذار است که با عشق و فداکاری، مسیر زندگی همسرش، خانوادهاش و حتی جامعه را تغییر داد. این کتاب داستان زنی است که در بزنگاههای حساس تاریخ، از مقابله با گروههای منحرف پیش از انقلاب اسلامی تا همراهی با همسر شهیدش، نقشی بیبدیل ایفا کرد.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
_خواب امام زمان رو دیدم!
مو به تنم سیخ شد، گفتم :«وای، خیر باشه!» چشمهایش پر از اشک شد و گفت: «خواب دیدم توی هوای مه آلود و گرگ و میش به نفر بهم نزدیک شد، انگار به حسی گفت ایشون حضرت ولی عصره و یه ساک دستش بود، چهره ای نورانی و ردایی سبز پوشیده بود، رفتم و سلام کردم، جواب سلامم رو داد و ساک رو داد دست من و رفت، ساک رو باز کردم دیدم به دست لباس پاسداری توشه، دیگه از خواب پریدم، نفهمیدم چی شد!» تنم می لرزید. اشک از چشم هر دو نفرمان بیرون ریخت. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفت: «تبریک میگم حاجی، دیگه از این افتخار آمیزتر نمی شه، خود آقا دعوت کرده!» با همه ی گیجی و منگی که از این خواب در چهره ی حاجی هویدا بود، حس مصمم بودن و یقین مضاعف در چشم هایش تلالو داشت. لباسش را پوشید و مدارک شخصی اش را گرفت و رفت. ظهر که آمد خانه، گفت که به سپاه سر زده و قرار است آنجا مشغول شود. از هر جای شهر دعوت به همکاری می شد. مدتی نگذشت که با فرمان حضرت امام برای تشکیل جهاد، مسئولیت هایی هم در جهاد قبول کرد و با وجودی که از هیچ جا حقوق نمی گرفت، باز هم همه ی وقت خود را صرف این موضوع کرده بود. بالاخره تصمیمش را عملی کرد و همراه شوهر سکینه، دوست بچگی من، عازم دیدار امام شد. این سفر فرصتی شد که من و سکینه بیشتر یکدیگر را ببینیم. سکینه خاطرات زیادی را برای من تداعی می کرد. سفر حاجی با خاطرات جالبی همراه بود. حضرت امام ابیاتی از اشعار حاجی را با صدای خودشان خوانده و دستور داده بودند دیوان «حق و باطل» حاجی در قم چاپ شود.
اولین یا دومین عیدی بود که حاجی خانه می ماند پیش من و بچه ها. همیشه شاهچراغ بود، اما این بار از چند روز قبل بچه ها خواهش کرده بودند که سفره ی هفت سین توی خانه پهن کنیم. همه منزل مادر شوهرم جمع شدیم و سفره انداختیم. بچه ها حسابی خوشحال بودند، مخصوص مخصوصاً که عموصفدرشان هم بود و حسابی سر به سرشان می گذاشت. صدای شلیک تفنگ ها و سورنا و نقاره ی سال 1359 بلند شد. سال که تحویل شد روبوسی ها شروع شد. صفدر بچه ها را بغل می کرد و بهشان عیدی می داد. نمی دانم چرا این قدر دلم گرفته بود. برعکس من همه شاد بودند. صفدر پول ها و عیدی های دخترها را بر می داشت و می گفت: «به همین زودی گم شد؟» و تا سگرمه شان توی هم می رفت، از زیر بال سفره عیدی ها را در می آورد و بچه ها کلی می خندیدند. حاجی هم فخرالدین را روی پایش نشانده بود و به صدای رادیو گوش می داد. تنها روز عید که حاجی منزل بود، همین روز سال تحویل بود و من این فرصت را از دست ندادم. تمام روز کنارش نشستم و از هر دری حرف زدم. دلم میخواست زمان را نگه دارم،اما حیف که مقدور نبود. روزها پشت سر هم به سرعت می گذشتند.
برگرفته از صفحات 132 الی 133 کتاب