رسم رفاقت
کد محصول (743862)
کتاب"رسم رفاقت"
زندگی نامه و خاطرات طلبه ی شهیده "سیده فاطمه سادات حسینی"
اطلاعات بیشتر
قصد داشتیم مثل بقیه کتاب ها، مقدمه را به بررسی شخصیت این شهید اختصاص دهیم. اما هر چه درباره این شهیده والا مقام بگوییم از شیرینی داستانهای او می کاهد.
ما مردان شهید بسیاری داریم که خاطرات آنها واقعاً تاثیر گذار است و تک تک رفتارهای آنان برای آیندگان می تواند الگو باشد. نمونهاش همین آقا ابراهیم هادی است که به تنهایی، بار هدایت نسلی از جوانان را بر دوش دارد. دامنه هدایت های شهید هادی از مرزهای ایران فراتر رفت و زمینه رشد معنوی بسیاری از انسان ها را فراهم کرد.
اما در میان خانم های شهید، کمتر با این موضوع روبرو می شویم. اینکه یک شهیده متأهل بوده و در زمینه های مختلف زندگی، قابلیت الگو شدن را داشته باشد.
چرا که بیشتر خانم های شهید مربوط به بمباران های دوران دفاع مقدس هستند و یا کمتر کسی به بررسی خاطرات آنها پرداخته است.
شخصیت این خانم، از ابعاد مختلف قابل بررسی است.او نوجوانی متفاوتی را سپری کرده و با شیطنت های عجیب و غریبش حسابی بر سر زبان ها افتاد. اما یکباره با چهره شهید ابراهیم هادی روبرو شده و همین یک دیدار کافی بود تا صيد خاطرات و مرام و شخصیت آقا ابراهیم شود و زندگی اش را بر مدار شهدا تنظیم نماید.
بیشتر از این حرفی نزنیم و به سراغ خاطرات زیبای این شهیده والامقام برویم.
در بخشی از کتاب می خوانیم:
فاطمه همینطور که توی راهرو ایستاده بود، قدم زنان به تابلوی اعلانات نزدیک شد. تابلوی اعلانات مدرسه که هیچ وقت به آن توجه نمی کرد، الان چیزی روی تابلو بود که او را به سمت خود می کشید.
جلوتر رفت. داخل پوستر عکس جوانی بود که لباس رزمندگان را به تن داشت و با چهرهای مظلوم به او خیره شده بود، گویی که با او حرف می زد.کنار عکس، خاطراتی از شهید نقل شده بود و آن طرف تر با خطی درشت تر نوشته شده بود برگرفته از کتاب «سلام بر ابراهیم»
فاطمه دوباره خاطرات شهید ابراهیم هادی را مرور کرد. عجب شخصیتی داشته این شهید! چقدر مشتی و لوطی بوده. چقدر آدم با مرا می بوده! یعنی شهدا اینقدر کار درست بودند؟ فاطمه خیره در نگاه مردی شد که انگار زنده تر از همگان او را نگاه می کرد. فاطمه طبق عادت و شیطنت همیشگی، دستش را بالا برد و با لحنی که هر شنونده ای را به خنده می انداخت گفت: سلام داش ابرام... می بینی وضع ما رو!؟ قهر و غضب آقا معلم شامل حالمون شده داداش.خودت برامون برادری کن. میترسم این بار کار ما به اخراج از مدرسه بکشه. می ترسم دوباره آبروی خونواده رو ببرم.
غرق صورت ملکوتی ابراهیم، دوست تازه اش بود و داشت با او درد دل می کرد که صدایی از پشت سر او را به خود آورد! آقای افضلی داد زد: فاطمه سادات، بیا برو تو کلاس، اینبار ازت گذشتم، اما اگه تکرار بشه دیگه گذشتی در کار نیست، فهمیدی؟ یه بار دیگه شیطنت کنی اخراج می شی.
فاطمه نگاهی به تصویر آقا ابراهیم کرد، هر چند که دل از این رفیق تازه اش نمی کند، لبخندی زد و گفت: این بخشش زود هنگام رو از دوستی با داداش گلم می دونم و بعد به سمت کلاس رفت.
انگار آتش خشم آقای افضلی با آبی خنک خاموش شده بود! وارد کلاس شد و خود را مشغول گوش دادن به درس نشان داد،اما تمام حواسش در پی رفیق تازه اش بود. و این شد سرآغاز یک رفاقت رفاقتی که فاطمه آن را ابتدا شوخی می پنداشت، اما ....
از آن روز به بعد، هر لحظه که فاطمه پا درون سالن مدرسه گذاشت و جلوی تابلوی اعلانات می رسید، دستی بالا می برد و سلام می کرد، گاهی احترامی نظامی می گذاشت و پایی به هم می چسباند و با حرکات و زبان شوخی به این رفیق جدیدش ادای احترام می کرد. حتی به دوستان دور و برش می گفت: این شهید با بقیه فرق داره....
اما این ارتباط، ابتدا در حد همین سلام و علیک و شوخی و مزاح و نقل خاطرات شهید برای رفقایش بود. مدتی از سلام های فاطمه با امتحانات پایانی بود و فاطمه فکر فاصله افتادن بین او و مدرسه و عکس داش ابرام،این رفیق آسمانی اش را فراموش خواهد کرد،اما نمی دانست که او تازه شکار شده،شکار نگاهی مظلوم و راهی پر نور.
برگرفته از صفحه 41 الی 43 کتاب