فرنگیس
کد محصول (448092)
کتاب"فرنگیس" خاطرات فرنگیس حیدرپور به قلم مهناز فتاحی
اطلاعات بیشتر
این کتاب حاصل سه سال رفت و آمد به روستای گورسفید و اوه زین خاطرات شنیدنی و غمگین از فرنگیس و مردمش است.مردمی که بیشترشان جانبازند.جانبازهای بی پرونده.مرمی که هنوز با مین ها می جنگند.کودکانشان روی مین می روند و هرروز شهیدی دیگر به شهیدان روستا اضافه می شود.
در بخشی از متن این کتاب می خوانیم:
اصلا بگذارید قصه ی زندگی ام را از اول برایتان تعریف کنم.از وقتی خودم را شناختم،همیشه در دل کوه بودم.زمان بچگی،تا فرصت گیر می اوردم،می دویدم سمت کوه ها و راحت از چغالوند بالا می رفتم.کوه چغالوند را خیلی دوست داشتم.همیشه تا پای کوه می دویدم و با سرعت می رفتم بالا.پشت سرم را نگاه نمی کردم.دلم می خواست زمانی پشت سر را نگاه کنم که همه چیز کوچک شده باشد. روی چغالوند که می رفتم،رو بر تخته سنگ بزرگی که خیلی دوستش داشتم،می نشستم.انگشتانم را گره می کردم و از بین انگشت ها،روستایمان آوه زین را می دبدم.خوشم می آمد،وقتی می دیدم روستای به آن بزرگی،توی دوتا انگشتم جا شده است. همان وقت ها بود که یک روز دیدم توی ده،همه ی مردم می روند و می آیند.خانواده ی دایی هایم خوشحال بودند و حرف می زدند.از دختردایی ام پرسیدم:«چی شده؟»گفت:«می خواهیم برویم زیارت قدمگاه.»ذوق کردم و پرسیدم:«ما هم می آییم؟»گفت:«نه!» وقتی شنیدم با آن ها نمی رویم،اشک توی چشمم جمع شد.بعد فهمیدم همه ی فامیل یک جیب کرایه کرده اند.فرمان تنها کسی بود که جیب داشت و تنها راننده ی روستا بود.وقتی ماشین فرمان می آمد،با بچه ها دنبالش راه می افتادیم و سر تا پایمان خاکی می شد.همه مان دوست داشتیم پشت ماشین بدویم و با آن مسابقه بدهیم. همه داشتند آماده می شدند بروند.داشتم دیوانه می شدم.پرسیدم:«همه تان می روید؟»گفتند:«آره.» می خواستند به چم امام حسن علیه السلام بروند.چم امام حسن علیه السلام،قدمگاهی است که هر کس حاجتی داشت،به آنجا می رفت...
کتاب فرنگیس/صفحه 16